X
تبلیغات
نگارستان عاشقی - پریشان كن سر زلف سیاهت شــــانه اش با من

نگارستان عاشقی

پریشان كن سر زلف سیاهت شــــانه اش با من


تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب ‌کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کورسوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق‌ها، علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم

 حسین منزوی

.....................

طرح مينياتوري زن

اصلا...همین شروع غزل، چشم‌های تو
گفتم که یک غزل بُسرایم برای تو

دارم تمام کوچه  تو را پرسه می‌زنم
احساس می‌کنم که شدم مبتلای تو

وقتی عبور می‌کنی از کوچه باغ شعر
مصرع، ردیف می‌شود از هر هجای تو

من با طلوع چشم تو بیدار می‌شوم
وا می‌شود دو چشم دلم با صدای تو

روزی هزار مرتبه تا مرگ می‌روم
روزی هزار مرتبه تا ماجرای تو

حالا بیا دوباره مرا با خودت ببر
من ماندم و سکوت و غم ردّپای تو

من می‌رسم به نقطه‌ی پایان این غزل
حال و هوای مصرع آخر فدای تو

دارم قدم‌قدم به تو نزدیک می‌شوم
یک آسمان ستاره به ریزم به پای تو

دلگیرم از تمام خودم از تمام شهر
من کوچ می‌کنم به دل روستای تو

دانيال رحمانيان

............................

طرح مينياتوري زن

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی‌قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل‌ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته‌ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

فاضل نظری

.............................

نقاشی های مینیاتوری زیبا

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را 

حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قيصر امين پور

نقاشی های مینیاتوری زیبا

.......................

دلم گرفـته از اين روزها، دلـم تنـگ است
ميـان  مـا و  رسيــدن هـزار  فرسنـگ است

مرا گشايش چندين دريچه كافي نيست
هــزار  عرصـه  بـراي  پـريــدنم  تنــگ  اسـت

چگونــه سـر  كنـد  اينـجا تـرانه  خو د را
دلـي كه با تپـش عشـق او هماهنـگ است

هـزار  چشـمه  فـرياد در  دلـم جوشــيد
چگونـه راه بجويـد؟ كه رو به رو سنـگ اسـت

مـرا بـه زاويـه بـاغ عشـق مهمـان كــن!
در اين هزاره فقط عشق پاك و يكرنگ است


سلمان هراتي

miniatour

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 20:16  توسط امیر  |